آيا شما خدا هستيد؟
در تعطيلات
كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي
جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره
بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را
در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست
لباس گرمكن خريد.
آنها
بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا
به خانه برگرد. انشالله
كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك
سرش را بالا آورد،
نگاهي
به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن
جوان لبخندي زد و گفت: «نه
پسرم.
من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك
گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي
داريد.»
از
دان كلارك
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:49 توسط سیدمجیدلقمانی
|
این وبلاگ توسط همکاران مشغول